سخن پایانی | به کلام من

اگر بخواهم صادقانه بگویم، این کتاب را ننوشتم چون فکر می‌کنم به پاسخ همه‌ی سؤال‌های زندگی رسیده‌ام. ننوشتم چون دیگر نمی‌ترسم، چون دیگر وابسته نمی‌شوم، چون دیگر ذهنم شلوغ نمی‌شود. نه. من هنوز یک انسانم؛ با تمام ترس‌ها، خواسته‌ها، وابستگی‌ها، اشتباه‌ها، امیدها و ضعف‌هایم. اما سال‌هاست چیزی را در خودم تجربه می‌کنم که برایم آن‌قدر ارزشمند بوده که دلم خواست با تو به اشتراک بگذارم: اینکه گاهی مشکل ما، چیزی نیست که در زندگی اتفاق افتاده؛ مشکل، داستانی است که ذهن ما درباره‌ی آن ساخته است.

هوئوپونوپونو برای من، در طول این سال‌ها، تبدیل شد به یکی از راه‌هایی که با آن می‌توانم الگوهای ذهنی و احساسات محدودکننده را پاک‌سازی کنم. چهار جمله‌ی ساده — متأسفم، لطفاً مرا ببخش، دوستت دارم، سپاسگزارم — هرچه بیشتر با آن‌ها زندگی کردم، بیشتر احساس کردم که درونم برای دریافت عشق، آرامش، فرصت و فراوانی بازتر می‌شود. من این را از تجربه‌ی شخصی خودم می‌گویم؛ برای من، این تمرین واقعاً جواب داده است.

من سال‌ها دنبال پاسخ بودم؛ کتاب خواندم، آموختم، تجربه کردم، اشتباه کردم، شکست خوردم، دوباره شروع کردم. و هرچه بیشتر جلو رفتم، یک چیز برایم روشن‌تر شد: ما شاید بیش از آنکه به پاسخ نیاز داشته باشیم، به سکوت نیاز داریم. ذهن ما همیشه چیزی برای گفتن دارد — درباره‌ی گذشته، درباره‌ی آینده، درباره‌ی خودمان. و شاید گاهی لازم است فقط چند لحظه ساکت شویم؛ نه برای اینکه جواب را پیدا کنیم، برای اینکه ببینیم اصلاً سؤال درست چیست.

هوئوپونوپونو برای من بخشی از همین سکوت شد؛ نه یک مذهب، نه عقیده‌ای که بخواهم به تو ثابتش کنم، بلکه تمرینی که در مسیر زندگی خودم، بارها به آن برگشته‌ام. گاهی در روزهای خوب، گاهی در روزهای سخت. در طول این مسیر فهمیدم که شاید مهم‌ترین بخش ماجرا این نیست که چه چیزی به دست می‌آورم؛ شاید مهم‌تر این است که چه چیزی را رها می‌کنم — ترس، اصرار، کنترل، وابستگی، قضاوت، و آن تصویری که از خودم ساخته‌ام و مدام تلاش می‌کنم مطابق آن زندگی کنم.

من هنوز خواسته دارم، هنوز آرزو دارم، هنوز برای زندگی‌ام هدف دارم و تلاش می‌کنم. هوئوپونوپونو برای من به معنای دست کشیدن از زندگی نیست؛ برعکس، کمکم کرده خواسته‌هایم را روشن‌تر ببینم و با احساس عشق، سپاسگزاری و فراوانی برایشان حرکت کنم. من کار خودم را می‌کنم، اما لازم نیست از ترس و اجبار، تمام مسیر را کنترل کنم. می‌توانم خواسته‌ای را با ایمان و احساس خوب در ذهن و قلبم نگه دارم، برایش اقدام کنم و در عین حال، نتیجه و چگونگی تحقق آن را به خدا بسپارم.

من به خدا باور دارم؛ و شاید یکی از شخصی‌ترین بخش‌های این کتاب همین باشد. برای من، پشت تمام این تلاش‌ها برای پاک‌سازی، آگاهی، حضور و رها کردن، یک حقیقت بسیار ساده وجود دارد: من تنها نیستم. شاید همیشه نمی‌فهمم چه اتفاقی در زندگی‌ام در حال رخ دادن است؛ اما می‌توانم انتخاب کنم که در میان تمام ندانستن‌ها، هنوز به خدا اعتماد کنم. این نگاه شخصی من است؛ ادعا نمی‌کنم این معنای تاریخی هوئوپونوپونو است یا همه باید مانند من ببینند. فقط می‌گویم: من این‌گونه تجربه‌اش کرده‌ام.

اگر چیزی از این کتاب با تو بماند، امیدوارم این باشد که می‌توانی آگاهانه انتخاب کنی روی چه چیزی تمرکز کنی. وقتی خواسته‌ای داری، آن را روشن ببین؛ وقتی ترسیدی، دوباره به عشق و اعتماد برگرد؛ وقتی سپاسگزاری می‌کنی، احساس فراوانی را در خودت زنده کن؛ و وقتی برای خواسته‌ات اقدام می‌کنی، اجازه بده مسیر نیز خودش را نشان دهد. برای من، این همان ترکیب زیبای نیت، احساس، عمل و اعتماد است.

این کتاب را برای آدمی نوشتم که شاید همین حالا خسته است؛ آدمی که شاید مدت‌هاست تلاش می‌کند و دوست دارد ذهنش آرام‌تر و زندگی‌اش روشن‌تر شود. اگر تو یکی از این آدم‌هایی، می‌خواهم بدانی که می‌توانی از همین امروز خواسته‌هایت را روشن کنی، آن‌ها را با احساس خوب در ذهن ببینی، سپاسگزاری کنی و قدم‌های لازم را برداری. و اگر خواستی، چهار جمله را بگو — آرام و با عشق — متأسفم، لطفاً مرا ببخش، دوستت دارم، سپاسگزارم. برای من، این چهار جمله راهی برای پاک‌سازی موانع درونی و باز شدن به روی فراوانی و خیر بوده‌اند.

من هنوز در مسیرم؛ هنوز یاد می‌گیرم، هنوز گاهی فراموش می‌کنم، هنوز گاهی دوباره می‌خواهم همه‌چیز را کنترل کنم. اما حالا وقتی متوجه می‌شوم، می‌توانم برگردم؛ همین برای من کافی است. شاید رشد واقعی همین باشد: نه اینکه دیگر هرگز گم نشویم، بلکه هر بار که گم شدیم، راه برگشت را بلد باشیم. و برای من، هوئوپونوپونو یکی از این راه‌های برگشت بوده است.

و حالا که به آخرین صفحه رسیده‌ایم، شاید دیگر چیزی برای گفتن نمانده باشد؛ جز همان چهار جمله. پس بگذار آخرین کلمات من هم همان‌هایی باشند که بارها در طول این سال‌ها به خودم گفته‌ام: متأسفم، برای تمام جاهایی که خودم را فراموش کردم. لطفاً مرا ببخش، برای تمام لحظه‌هایی که از ترس، عشق را با کنترل اشتباه گرفتم. دوستت دارم، مهدی، با تمام آنچه بوده‌ای، با تمام آنچه هستی، و با تمام آنچه هنوز خواهی شد. سپاسگزارم، برای زندگی، برای فرصت دوباره، برای همین لحظه، برای اینکه هنوز می‌توانم انتخاب کنم، هنوز می‌توانم رها کنم، هنوز می‌توانم دوست داشته باشم، و هنوز می‌توانم به خدا برگردم.

با عشق، مهدی رحیمی