کیمیای هستی؛ راز عیش و مستی حافظ چیست؟

9 دقیقه مطالعه

«هنگام تنگ‌دستی در عیش کوش و مستی، کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را» — حس می‌کنی درمانده شده‌ای؟ حس می‌کنی گرفتاری‌هایت هیچ‌وقت تمام نمی‌شوند؟ حس می‌کنی هرچه بیشتر تلاش می‌کنی، بیشتر فرو می‌روی؟ حس می‌کنی زندگی آن‌طور که می‌خواهی پیش نمی‌رود و هرچه بیشتر برای تغییر شرایطت تقلا می‌کنی، فشار بیشتری را تجربه می‌کنی؟

اگر چنین احساسی داری، شاید بد نباشد چند لحظه از تلاش برای حل مسئله دست بکشی و به این بیت حافظ نگاه کنی. حافظ در اوج تنگدستی از «عیش» و «مستی» حرف می‌زند؛ اما واقعاً منظورش چیست؟ آیا حافظ دارد ما را به بی‌خیالی و بی‌خبری دعوت می‌کند؟ آیا منظورش همان مستی‌ای است که انسان در اثر مصرف شراب تجربه می‌کند؛ حالتی که قدرت تشخیص و تفکر منطقی ضعیف می‌شود و آدمی برای مدتی از خودش بی‌خود می‌شود؟ یا شاید پشت این واژه، معنایی عمیق‌تر پنهان شده است؟

مستی را از زاویه‌ای دیگر ببین

بیایید فعلاً با همان معنای سطحی «مستی» شروع کنیم. انسانی که تحت تأثیر الکل قرار گرفته، ممکن است برای مدتی از گذشته و آینده جدا شود. در آن لحظه، کمتر به اشتباهات گذشته فکر می‌کند و خودش را بابت آنها سرزنش نمی‌کند. کمتر نگران آینده است و برای اتفاقاتی که هنوز نیفتاده‌اند، اضطراب نمی‌کشد. ذهن برای مدتی از آن رفت‌وآمد دائمی میان گذشته و آینده فاصله می‌گیرد و انسان در همین لحظه باقی می‌ماند.

البته این حضور آگاهانه نیست؛ یک تغییر مصنوعی و موقتی در وضعیت ذهن است و حتی می‌تواند آسیب‌زا باشد. اما همین مثال می‌تواند یک نکته مهم را به ما نشان دهد: ذهن ما وقتی از گذشته و آینده فاصله می‌گیرد، تجربه متفاوتی از زندگی پیدا می‌کند. و اینجاست که شاید بتوانیم به برداشت عمیق‌تری از «مستی» برسیم.

مستی واقعی شاید نه از دست دادن آگاهی، بلکه رها شدن از سلطه‌ی ذهن باشد. نه اینکه نفهمی؛ بلکه آن‌قدر ببینی که دیگر اسیر افکارت نباشی. نه اینکه از زندگی فرار کنی؛ بلکه آن‌قدر در زندگی حاضر باشی که همین لحظه را از دست ندهی.

کیمیای هستی کجاست؟

ما اغلب زندگی را در دو نقطه‌ای تجربه می‌کنیم که وجود خارجی ندارند: گذشته و آینده. گذشته را مرور می‌کنیم: «چرا این کار را کردم؟» «چرا آن اتفاق برای من افتاد؟» «اگر فلان تصمیم را نمی‌گرفتم چه می‌شد؟» و بعد به آینده می‌رویم: «اگر این اتفاق بیفتد چه؟» «اگر پولم تمام شود چه؟» «اگر موفق نشوم چه؟» «اگر فلان چیز را از دست بدهم چه؟»

و در این رفت‌وآمد دائمی، چیزی را که واقعاً در اختیارمان است از دست می‌دهیم: همین لحظه. گذشته دیگر وجود ندارد. آینده هنوز وجود ندارد. آنچه واقعاً در اختیار توست، همین لحظه‌ای است که اکنون در آن نفس می‌کشی.

و شاید یکی از رازهای بزرگ زندگی همین باشد: کیمیای هستی در همین لحظه است؛ نه در گذشته، نه در آینده، در «اکنون». تمام تجربه‌ای که از زندگی داری، فقط در اکنون اتفاق می‌افتد. تو نمی‌توانی دیروز را زندگی کنی، نمی‌توانی فردا را زندگی کنی؛ هرچه هست، همین لحظه است.

اما یک سؤال مهم...

اگر حضور در لحظه این‌قدر ارزشمند است، پس چرا بسیاری از کسانی که برای مدت طولانی به الکل یا مواد مختلف پناه می‌برند، زندگی خوبی ندارند؟ اینجا دقیقاً همان نکته‌ی مهمی است که نباید از آن عبور کنیم: فرار از ذهن با حضور در لحظه یکی نیست.

اگر با یک روش مصنوعی، ذهن خودت را برای مدتی از گذشته و آینده جدا کنی، ممکن است احساس خوبی پیدا کنی؛ اما این الزاماً به معنای حضور نیست. ممکن است الکل باشد، ممکن است غرق شدن در شبکه‌های اجتماعی باشد، ممکن است ساعت‌ها اسکرول کردن در اکسپلور اینستاگرام باشد، ممکن است بازی، خرید، پرخوری، سرگرمی بی‌وقفه یا هر چیز دیگری باشد که به تو اجازه نمی‌دهد برای چند دقیقه با خودت و افکارت روبه‌رو شوی.

مسئله اینجاست که ذهن به این مسیرها عادت می‌کند. چیزی که در ابتدا فقط وسیله‌ای برای فرار بود، کم‌کم خودش تبدیل به مقصد می‌شود. دیگر برای اینکه حال خوبی داشته باشی، به آن موضوع نیاز پیدا می‌کنی. و آنچه قرار بود تو را برای لحظاتی از ذهن آزاد کند، خودش تبدیل می‌شود به زندان جدید ذهن. فرار از لحظه، حضور نیست.

پس عیش و مستی واقعی کجاست؟

اینجا همان جایی است که به نظرم می‌توانیم معنای عمیق‌تری از حرف حافظ پیدا کنیم. عیش و مستی واقعی شاید حالتی نباشد که تو را از زندگی بی‌خبر کند؛ برعکس، حالتی است که تو را آن‌قدر به زندگی نزدیک می‌کند که دیگر نمی‌خواهی از آن فرار کنی.

مستی واقعی یعنی دیدن، شنیدن، چشیدن، نفس کشیدن، دوست داشتن، شکر کردن و بودن. یعنی بتوانی همین لحظه را بدون نیاز به فرار، تجربه کنی. یعنی در سختی باشی و همچنان بتوانی زیبایی یک غروب را ببینی؛ در تنگدستی باشی و هنوز نعمت‌های زندگی را فراموش نکرده باشی؛ در مسیر دشوار باشی و باز هم بتوانی عاشقانه قدم برداری.

و شاید این همان چیزی است که حافظ از آن با تعبیر «کیمیای هستی» یاد می‌کند؛ چیزی که می‌تواند نگاه تو به زندگی را چنان تغییر دهد که حتی در تنگدستی، احساس غنا کنی. شرایط هنوز همان شرایط است؛ اما تو دیگر همان آدم قبلی نیستی.

چگونه در لحظه حاضر باشیم؟

این اتفاق معمولاً با یک تصمیم ساده و یک‌باره رخ نمی‌دهد. حضور، یک مهارت است و مانند هر مهارتی نیاز به تمرین دارد. جالب اینجاست که آموزگاران معنوی در فرهنگ‌ها و سنت‌های مختلف، قرن‌هاست با زبان‌های متفاوت، تمرین‌هایی برای بازگرداندن انسان به همین لحظه پیشنهاد کرده‌اند:

  • حضرت محمد (ص): نمازهای پنج‌گانه (ایستادن در برابر خدا و قطع موقت اشتغال‌های روزمره)، ذکر و یاد خدا، و شکرگزاری و توجه به نعمت‌های همین لحظه.
  • بودا: ساتی یا ذهن‌آگاهی — مشاهده‌ی نفس، بدن، احساسات و افکار بدون اینکه فوراً با آنها یکی شویم یا به آنها بچسبیم؛ فکر را ببینی، اما مجبور نباشی هر فکری را باور کنی.
  • اوشو: مراقبه و مشاهده — تمرین مشاهده‌ی ذهن و افکار بدون تلاش برای کنترل دائمی آنها؛ بازگشت از «فکر کردن درباره زندگی» به تجربه کردن خود زندگی.
  • مولانا: ذکر، سماع و عشق — عشق می‌تواند انسان را از مرکزیت «من» بیرون بیاورد و به تجربه‌ای گسترده‌تر از بودن پیوند بزند.
  • رامانا ماهارشی: خودکاوی «من کیستم؟» — به‌جای دنبال کردن بی‌پایان افکار، توجه را به خودِ تجربه‌کننده برگردانی.
  • سنت تائو: وو وِی، عمل بدون تقلا — همیشه بیشتر تلاش کردن، الزاماً به معنای بهتر زندگی کردن نیست.
  • ذن: نشستن در سکوت — نه برای رسیدن به یک دستاورد خاص، بلکه برای دیدن آنچه همین حالا هست، بدون فرار و بدون اضافه کردن داستان‌های ذهنی.

و شاید راز همین‌جاست...

شاید ما بیش از اندازه به دنبال «کیمیای هستی» در بیرون از خودمان می‌گردیم؛ در پول، در موفقیت، در رابطه، در آینده، در اتفاقی که هنوز نیفتاده، در چیزی که فکر می‌کنیم اگر به دستش بیاوریم، بالاخره آرام خواهیم شد. در حالی که شاید حافظ با یک بیت، ما را به نقطه‌ای دیگر دعوت می‌کند: «هنگام تنگ‌دستی در عیش کوش و مستی...»

یعنی حتی وقتی شرایط مطابق میل تو نیست، زندگی را متوقف نکن. حتی وقتی هنوز به مقصد نرسیده‌ای، از مسیر غافل نشو. حتی وقتی چیزی کم داری، آنچه را اکنون داری ببین. و شاید «مستی» واقعی این باشد: آن‌قدر در این لحظه حاضر باشی که گذشته نتواند شادی‌ات را بدزدد و آینده نتواند آرامشت را.

آنجاست که شاید بفهمی چرا حافظ از «کیمیای هستی» حرف می‌زند؛ چون کیمیا قرار نیست الزاماً چیزی را در بیرون تغییر دهد. گاهی کیمیا چیزی است که نگاه تو را تغییر می‌دهد. و وقتی نگاه تغییر کند، همان جهان، همان زندگی، همان لحظه، می‌تواند جور دیگری دیده شود.

شاید عیش و مستی واقعی، مستیِ آگاهانه از خودِ زندگی باشد؛ مستیِ بودن، دیدن و دوست داشتن... همین حالا.

می‌خوای این آموزش‌ها رو به‌صورت عملی و قدم‌به‌قدم یاد بگیری؟

دوره ۲۱ گام موفقیت در کسب‌وکار

مقالات دیگر